

حالا به عنوان عیدی برای تک تک شما یه فال حافظ می گیریم:





۱) تقدیم به اقای سید محمد انجوی نژاد که هر شنبه شبها با سخنرانی دلچسبشون ما رو
راهنمایی می کنند:
اندیشه عشاق
پیش از نیت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره ی افاق بود
یاد باد ان صحبت شب ها که با زلف تو ام بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود
حسن مهرویان مجلس گرچه دل میبرد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود





۲) تقدیم به دوست خوبمون که همیشه در یادمون هست و هیچ وقت اونو فراموش نمی کنیم(نادر
شاه افشار):
مژده فتح
ان خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سیم بر قدم
از بازگشت شاه درین طرفه نوبت است اهنگ خصم او به سرا پرده ی عدم
ساقی بیا که موسم عیش است و وقت گل پیش ار جام و هیچ مخور غم ز بیش و کم
ساقی چو یار مهرخ و از اهل راز بود حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم





۳) تقدیم به فروغ جون دوست خوب و لطیف خودمون:
غمت سر اید
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر اید گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز ماهرویان این کار کمتر اید





۴) تقدیم به مدیریت محترم وبلاگ هد هد سبا:
پیرانه سرم
اگر ان طایر قدسی ز درم باز اید عمر بگذشته به پیرانه سرم باز اید
دارم امید برین اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم باز اید
انکه تاج سر من خاک کف پایش بود از خدا می طلبم تا به سرم باز اید





۵) تقدیم به دوست عزیز ماهی بزرگ:
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و اشوبی ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
مرو چو بخت من ای چشم هست یار به خواب که در پی است زهر سئیت اه بیداری
چو نقطه گفتمش اندر میانه دایره ای به خنده گفت که حافظ چه جای پر گاری





۶) تقدیم به مدیریت محترم وبلاگ روح و ریحان:
فکر بلبل همه ان است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه ان نیست که عاشق بکشند خواجه ان است که باشد غم خدمتگارش
بلبل از فیض گل اموخت سخن و رنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه ی معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش





۷) تقدیم به مدیریت محترم وبلاگ (ام هشتاد):
دوش می امد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر اشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
+ نوشته شده توسط نیلوفر و سوگند در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت
11:20 |